روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

گرچه تنهایم  

اما هنوز نام کسی در شناسنامه ی چندین برگه ای ام جا مانده است  

نه به خود  

نه به دیگری اجازه همدردی نخواهم داد  

اینجا می آیم تا برای دل خود بنویسم  

بنویسم تا شاید اندکی ارام گیرم 

مینویسم تا شاید دردهایم اندکی از دل خسته و زخمی ام کم شود  

نه نیازمند دلسوزی هستم 

نه تمنای همدردی دارم 

 

گوشم از همدردی و فهم و درک دیگران پر است  

از احساس مشترک 

از درد مشترک 

 

هر کسی اگر میتوانست دیگیر را بفمهمد ، زندگی خود را خوب نگه میداشت  

چرا نزدیکترین کسانمان را درک نمیکنیم و نمیتوانیم برایشان بهترین ها باشیم و انوقت  

برای یک غریبه دل میسوزانیم و ادعا میکنیم که میفهمیمشان ؟ ؟ 

 

با من از احساس مشترک سخن مگویید که من زخم خورده ی همین احساس هستم  

عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود  

گرچه عاقل نبودم ولی شیرینی سخنانش  

درک متقابلش  

بزرگترین فریب زندگی ام بود  

من هنوز دوستش دارم  

اما عقل من اجازه ی زندگی نمیدهد  

اجازه زندگی با مردی که در همه ی سختی ها از من دور میشود تا خودش ارام گیرد  

اجازه زندگی با مردی که بیمارگونه از تردیدهایش زخم میخورد  

مردی که از آزار کشیدن خود لذت میبرد  

از یادآوری خاطرات شیرین اشک میریزد و دوست دارد احساس کند بدبخت است  

 

من از انسانهایی که وانمود میکنند میفهمند ولی نمیفهمند بیزارم 

از آنها که هنوز نمیدانند زن بی اذن شوهر حتی نباید جرعه آبی را ببلعد  

من از زنهایی هم که همیشه خود را کم دیده اند بیزارم 

دلم برای آغوشش تنگ شده است  

کاش فرصت یک بار به آغوش کشیدنش بود ...