مادر جان ؛ امشب با دلی از همیشه دلتنگ تر
برای تو مینویسم
برای تو که مادر عالمیانی
و من از سلاله ی نام تو .
مادرم ؛ دلتنگ و هیچ کسی نیست تا ارامم کند
هیچ کسی نیست دتی نوازشگر برویم بکشد تا درهایم اندکی التیام یابد
از تو یاد گرفته بودم چگونه زندگی کنم
از تو یاد گرفته بودم که دین و ایمان من در گروی محبت به اوست
از تو یاد گرفته بودم جز برای او نباشم
از تو یاد گرفته بودم تمامی زینت های خود را فقط برای او نمایان کنم
از تو یاد گرفته بودم هرگاه اراده کرد ؛ باشم
از تو یاد گرفته بودم صبحها اندکی زوتر از او برخیزم و سفره ی پربرکت نان را آماده کنم
از تو یاد گرفته بودم اختیارم را در دستان او بدانم
یاد گرفته بودم زیاده نخواهم
یاد گرفته بودم قانع باشم و همیشه سپاسگزار
مادرم ؛ امشب دلم از همیشه پر درد تر است
امشب جز تو هیچ کسی صدای دل سوخته ی من رانخواهد شنید
دل سوخته ای که قرار بود چند روزی دیگر کنار خاکی باشد که مادرش در آن نهفته است
بی اغراق بگویم ؛ دلم برای بقیع لک زده است
برای معصومیت خاک بقیع
برای شوق دیدار خاک تو از دریچه کوچک چند ضلعی
فکر میکردم پایم که به آنجا برسد
خود را در آغوش تو خواهم افکند
تا شاید دستهای نوازشگر تو
التیام زخمهایم باشد
اخر مادر جان ؛ چرا دلم را در حسرت دیدار تو گذاشتند ؟
چرا اندکی از کبر و غرورشان دست بر نداشتند تا اینهمه اشتیاق به یاس و نا امیدی مبدل نشود ؟
میدانم تا رها شوم و اختیار خود از کفش باز گیرم زمان بسیاری خواهد گذشت
و تا آن زمان همچنان در تب و تاب دیدنت خواهم سوخت
مادر جان ؛ تورا به حرمت این شبها که همه ی عاشقانت عزا دار تو اند ؛
تو را به حرمت چشمان گریان علی
زندگی ام را نجات بخش باش
آنچه خدا برایم مقدر نمود
فقط مادر جان ؛ تاب و توان گذران این روزها را ندارم
اندکی صبر و تحملم را بیشتر کن
مادر جان ؛ مادرم باش و ذره ای از قدرت خدایی ایت را نشانم ده