روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

دلتنگم

 

 روزانه های من 

یه شبهایی وقتی خیلی دلم میگرفت  

یه جایی بود که فقط و فقط اونجا اروم میشدم 

یه جایی که مطمئن بودم فقط و فقط جای خودمه 

یه شبهایی بود وقتی ازش دلگیر میشدم 

فقط و فقط به خودش پناه میبردم 

مثل یه بچه کوچولو که توی آغوش مادرش جا خوش میکنه تا غصه هاش یادش بره  

منهم فقط و فقط اونجا جا خوش میکردم 

درست مثل یه بچه ی کوچولو سرمو میزاشتم روی بازوهاش  

اونهم با گرمی وجودش  

با همه ی محبتی که توی اون دل مهربونش بود  

موهامو نوازش میکرد  

یه شبهایی انتظار میکشیدم اخر هفته بشه و من چشم به این جاده ی پر پیچ و خم میدوختم 

ساعت گوشی رو میزاشتم روی نیمه های شب  

از سر شب هی میشمردم هی میشمردم 

تا شب تموم بشه و زنگ موبایلم صدا کنه که مهمون داری  

مهمونی که از هر کسی و هر چیزی توی این دنیا برام عزیز تر بود 

یه شبهایی که از دست زمونه دلم میگرفت  

سرمو میزاشتم روی بازوهاش 

گاهی کم طاقتی میکردم و اشک میریختم 

اونهم با دستهای مهربونش اشکامو پاک میکرد  

اونوقت یه کم که میگذشت 

طاقت اشک منو نداشت 

یه چیزو بهانه میکرد و با یه شوخی  

منو از اشک به لبخند میرسوند  

یه شبهایی وقتی اینجا بود  

هی میشمردم هی میشمردم که ساعت کی به ما اجازه میده که بخوابیم 

اونوقت وقت خواب که میشد  

همه جا پر از سکوت میشد  

و فقط و فقط صدای اون بود توی گوشم میپیچید  

صدای کسی که قرار بود تکیه گاه زندگی من باشه 

یه شبهایی از هرجای دنیا که خسته میشدم 

گرمی وجودش ارومم میکرد 

یه آغوش گرمی بود که توش احساس امنیت میکردم 

یادمه یه بار ازمن پرسید : اگه یه روز این آغوش دیگه برات ارام بخش نباشه چی میشه ؟ ؛ 

توی دلم گفتم مگه میشه یه روز برسه که توی آغوشش اروم نشم ؟ 

یه شبهایی که دلم از خودش میگرفت  

باز میرفتم توی همون آغوش  

نمیدونم شاید جادویی توش بود که اینقدر ارامم میکرد  

حالا نیست  

حالا دیگه همون آغوش گرمو هم از دست دادم  

یعنی ازم گرفت  

یعنی تردید اینقدر توی وجودش ریشه زد که التماس نگاهمو ندید  

اینقدر تردید توی وجودش ریشه زد که ندونست با زندگیش چیکار کرد  

دلم برای آغوشش تنگ شده 

برای همون شبهایی که کسی رو داشتم تا ارامم کنه 

جایی رو داشتم تا توش پناه ببرم و ارام شم 

حالا دیگه این اتاق بیشتر از قبل برام غیر قابل تحمل شده 

چشمام به پنجره ی اتاق خیره موند و باز در انتظار  

دیگه اومدنی در کار نیست  

دیگه شبهایی نیست که ساعت گوشی همراهم ٬ همراهیم کنه تا محبوبم از راه برسه 

دیگه خیلی چیزهارو باید باور کنم 

باید باور کنم سرنوشتمو  

باید باور کنم باز هم عروسک دست کسی شدم 

باید باور کنم عروسک فقط یه عروسکه  

باید باور کنم هیچ خریداری عروسک رو برای زندگی نمیخره و فقط برای بازی میخواد 

عروسک زیبایی نبودم 

عروسک باربی میخواست  

یه عروسک به تمام معنی عروسک 

دلم برای آغوشش تنگ شده 

میدونم دیگه هیچ وقت نخواهم داشت  

دیگه خبری از اون گرمی و از اون نوازش ها و مهربونی ها نیست  

 

باز کسی هست که بخواد منو امتحان کنه ؟ 

باز کسی هست که یه عروسک دست دوم بخواد ؟ 

کسی هست که بهم وعده های زیبا بده و باز فریبم بده ؟ 

کسی هست که بخواد منو تا لب چشمه ببره و تشنه برم گردونه ؟ 

کسی هست که باز بخواد بهم یادآوری کنه که عروسک فقط برای بازی ساخته شده ؟ 

کسی هست که بیاد توی زندگیم و من همه چیزمو به پاش بریزم و اون یهو ترش کنه و همه رو یه جا بالا بیاره ؟ 

کسی هست بخواد با من بازی کنه ؟ 

من عروسک بودن رو خوب بلدم 

دل بست رو هم خوب بلدم 

دل کندن هم جزوی از سرنوشمه 

کسی هست ؟ 

دلم تنگ شده