باید زین پس تمامی دریاها را نیز از یاد ببرم
تمامی زیبایی هایی را که روزی در کنار تو دوستشان داشتم
من به این سادگی از دفتر زندگی ات تمام شدم
میدانستم روزی رهایم خواهی کرد
میدانستم تمامی حرفهایت فقط فریبی عاشقانه بود
کاش یادمان باشد
روی هیچ دیواری یادگاری ننویسیم
وقتی میدانیم نخواهیم ماند
دیوارها هم احساس دارند
مثل دل سنگی من
که تو نرمش کردی
و دوباره رفتی
حالا تمامی درها به رویمان بسته شده
اما اینبار تو مقصر بودی
فقط تو
آمده بودم بمانم
آمده بودم زندگی ام را با تو قسمت کنم
آمده بودم خستگی های تورا با لبخندی و آغوشی از تنت به در کنم
اما تو
گرمی آغوشت را به من چشاندی و رفتی
نتوانستی پای انتخابت بایستی
تردیدی ضمخت دور تو ریشه زده
که توان تصمیم نداری
و به همین سادگی
زندگی ام را از کفم ربودی
چگونه ببخشایمت ؟
این روزها پاهایم توان راه رفتن ندارند
توان بالا رفتن از پله هایی که برای رهایی از این اسارت سخت باید طی کنم
پله هایی را که هرگز در خواب هم تصور پیمودنش را نداشتم
با من چه کردی ؟
تورا به جان مادرم فاطمه زهرا
فقط یکبار از خود بپرس " با من چه کردی ؟"