روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

این روزها برام مثل یه کابوس میمونه  

ما به کجا رسیدیم ؟ 

به جایی که دادگاه باید بین ما قضاوت کنه و سرانجام مارو اون معلوم کنه 

نتونست  

خودش گند زد به همه ی تلاش های خودش  

گند زد به تمام تلاش های من 

به عشقم  

به عشقش  

این روزها مهمتر از هر سوالی این برام سواله که چرا لحظه اخر ؟ 

چرا درست مثل مادرش باید لحظه آخر همه چیزو خراب کنه ؟ 

چرا نمیتونه خودش تصمیم بگیره ؟ 

چرا حتما توی هر مضووع مهمی چند نفر باید وسط بیان و اونها نظر بدن  

دیگه تمام شد  

دیگه اون میمونه و عشق به تنفر کشیده شده ی من و دادگاه و قاضی  

متهم  

شاکی  

قضاوت 

وکیل 

دادستان 

وای خدااااااااااااااا 

شروع شد  

همون چیزی که هرگز فکرشو نمیکردم شروع شد  

حالا باید بقیه ی عمرمونو هم توی پله های دادگاه بگذرونیم تا از هم دور شیم 

اینقدر دور که دیگه سایه همو نبینیم 

کسی مقصر نیست  

خودش خواست  

نخواست بفهمه مشکل من چی بود  

هنوز هم نمیفهمه  

سفر منو از من گرفت . مهم نیست  

حق خودشه . 

میخواد یکبار هم که شده قدرتشو ثابت کنه 

خوشحالم که میتونه ثابت کنه 

خدایا من برای اومدن پیش تو چشمم به دست کسی نبود  

خودت اینو میدونی  

حالا هم خودت برام این سفرو جایگزین کن 

نمیفهممش  

اصلا نمیفهممش  

نمیفهمم اگه کسی زندگیشو میخواد چرا از این راه ؟ 

چرا ساده ترین راهو پیش نگرفت ؟ 

چرا گند زد به همه چیز ؟ 

گندی که دیگه نمیش جمعش کرد