روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

دستی که زخم میزند ناپیداست

زخم اما

عریان تر از طلوع آینه در روز است

شاید تن به تیغ دوست سپردن

راهی به سوی توست ...

دوستی دیگر ؛ دستی دیگر ؛ و زخمی دیگر ... 

 

 

خدایا نمیدونم چرا و به چه جرمی اینجوری شد  

یادمه سالها پیش نمیخواستم برای اومدن در خونه تو گامی بردارم تا یه روز با کسی بیام سراغت که تکمیل کننده دین و ایمانم باشه 

 

حالا شد  

حالا بین اونهمه ادم بین اونهمه عاشق  

مارو طلبیدی  

قرار بود وقتی برگشتیم بریم سر خونه و زندگی 

قرار بود با هزار شوق دو تای بریم لباس بخریم 

 

قرار بود اونجا ازت بخوایم که بسه بزار ماهم یه نفسی توی زندگی بکشیم  

ازت بخوایم هرچی طلسم و جادو برای ما بستند تو بازش کنی 

امروز خیلی روز سختی برام بود . 

وقتی پامو گزاشتم توی مغازه برای خرید لباس احرام 

خیلی بغض داشتم 

اگه تنها بودم شاید بر میگشتم 

خیلی سخت بود  

خیلی  

حتی از یاداوریش باز گریم گرفته 

چی فکر میکردیم چی شد  

بد خرابش کرد 

بد از چشمم افتاد 

دیگه با هیچ چی نمیشه درستش کرد  

خدایا  

میدونم تو داری بین ما همه چیزو میبینی 

میدونم تو خدای هردوی ما هستی  

دلم میخواد همه چیز توی یه چشم به هم زدن تموم شه 

دلم میخواد شناسنامم پاک بشه 

دلم پاک بشه  

روانم دوباره ارام بشه 

دلم میخواد دیگه اجازه ندم کسی زندگی و شخصیت منو به تمسخر بگیره 

خدایا  

فقط میام که التماست کنم  

التماست کنم که دیگه دل منو ببندی 

دیگه نزاری کسی بیاد توی زندگیم 

میام پیشت تا از نزدیک برات زار بزنم 

میان از نزدیک گلایه کنم 

حق من از زندگی این نبود  

مزد من بعد از تحمل اینهمه سختی این نبود  

میام که اگه کمم تو منو زیاد کنی 

تو مهر منو به دل کسی بندازی که لیاقت همو داشته باشیم 

کسی که منو بازیچه امروز و فردا کردنهاش نکنه 

میام که کمکم کنی راحت فراموشش کنم 

راحت راحت 

میام خدا 

میام که شاید با همون لباس سفید احرام بعد لباس سفید آخرت رو قسمتم کنی  

خیلی خسته ام خدا 

خسته تر از اونی ام که بتونم دوباره روی پاهام بایستم 

خدایا دعوتم کردی ممنون 

اما تورو به فاطمه زهرا منو بی جواب بر نگردون 

 

تورو به فاطمه زهرا یه نگاهی هم به دل خسته من بنداز 

تورو به فاطمه زهرا اینبار دیگه نزار عاشق کسی بشم  

تورو به فاطمه زهرا این مصیبت رو زودتر از زندگی من در بیار