هیچ حرفی برای گفتگو ندارم
برای رد و بدل شدن میان من و من
سکوت بهترین پاسخ است
به درد دلهای کهنه و قدیمی و خاک خورده ی من
تو هم سکوت کرده ای
مثل دل من که از درون فریاد است و غلغله
و لب به مهر سکوت بسته است
این روزهای پایانی سال
اینگار چیزی در من متحول میشود
یا شاید میخواهد جانم را بگیرد
نمیفهم از چه نوع است
اما خوب میدانم که از کجامده است
رنگش را خوب میشناسم
مثل رنگ خاکستری انتظار میماند
خسته ام از اینهمه عقربه های سیاه
که بخت مرا رغم میزنند
از این ثانیه ها
از این روزها
از این نوشتنهای بی حاصل
از این نفس کشیدن های پر التهاب
رهایم کن خدا
رها کن مرا از این لبخند تصنعی
از این خنده هایی که از سر اجبار بر لبانم مینشیند
مرا چه شده ؟
عشق را چه شده ؟
روزگار را چه شده ؟