روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

عشق گمشده

 روزانه های من

 

حال هیچ چیزی را ندارم 

 

همچون چوبی کرم خورده میمانم 

سست و بی ثمر 

 

چیزی درونم رشد کرده که نمیفهممش 

 

چیزی مثل یک حسرت بزرگ  

یک حس ندامت  

حس شکست  

حس بیهودگی  

حس سیاه بدبختی 

 

از همه چیز خسته ام و دلزده  

از خودم  

از تو   

از ارزوهایمان  

از دوستیمان  

از روزهای خاکستری انتظار  

 

از امروز  

از فردا  

 

از آینده ی گنگ و نا معلومی که انتظار مرا میکشد   

چرا نیستی   

چرا هیچ کجای زیبایی ها نیستی ؟  

چرا حس با تو بودن را گم کرده ام ؟  

عشق را گم کرده ام  

زیبایی هارا گم کرده ام  

خواستنت را گم کرده ام  

خودم را گم کرده ام  

تورا گم کرده ام 

 

یادت هست ؟  

گفته بودم روزی میان تمامی این تردیدها   

میانی تمامی اینهمه انتظار من خواهم مرد ؟  

تو باور نکردی   

تو هیچ وقت باورم نکردی   

تنها به خودت   

کردارت  

خواسته هایت   

تصمیماتت  

و مادرت ! ایمان داشتی  

 

تو راه اشتباه را باز پیمودی   

و این میان من قربانی خودخواهی های تو شدم  

این میان زندگی من فنای خود بزرگ بینی های تو شد   

تو انقدر خود را درست میدانستی   

که هر گز التماس های مرا ندیدی   

زجه هایم را برای دوام این عشق  

و غزل گریه هایم را برای خواستن شروع زندگی   

از تو هم خسته ام  

دوست دارم بمیرم