خوابمان که نمی آید
یا شاید نمیبرد !
شب با تاریکی اش زیباست
حیف از آن چراغی که روشن کرده اند وقت خواب
بیچاره تا صبح باید نور بدهد و من لعنتش کنم !!!!
نور بی موقع
مثل خروس بی محل میماند
مثل خرج های اضافه
مثل بهم ریختن یک برنامه .
نه
صد برنامه
مثل بهم ریختن همه ی رویاهای شیرین
خوابمان که نمیاید
هزیان میگوییم
اما به یاوه سخن گفتن نیز عالمی دارد!!!
من بارها یاوه گفته ام
یا شاید فقط چندین بار یاوه نگفته ام
مثال آن گورخری که سیلور استاین در نوشته هایش گفته بود
« تو سفیدی با خط های سیاه یا سیاهی با خط های سفید ؛ خوبی گاهی بد یا بدی گاهی خوب »
نخوان
خودم نیز نمیدانم چه میگویم
ذهن آشفته ام این روزها همچون خانه ای در حال خانه تکانی ؛بهم ریخته است
چقدر دلتنگم
و چقدر گنگم
چیزی درونم هست که نمیفهممش
چیزی عظیم و سراسر ابهام
چیزی میان دوست داشتن و رها شدن
میان عشق و رفتن
میان عشق و ناباوری
میان
میان
میان هر آنچه میان من و توست
چقدر امشب گیجم