خدایا
این گره ی کور زندگی ام را
با دستان معجزه گرت باز کن
خسته ام
از اینهمه امروز و فردا ها
اینگار این فرداها با زندگی من اجین شدند
اینگار این جاده ی بی انتهای نامعلوم
نمیخواهد کمی به ما رحمی کند
اینگار در تمامی این راه ها
هیچ جاده خدایی نیست
یادش بخیر
کودکی ها
و جاده خدا ها
دلم میخواهد بر فراز بلندی های اینهمه تقدیر
دستانی مرا از این زندگی برهاند
دوست ندارم این زیستن نا معلوم را
دوست ندارم اینهمه انتظار را
چگونه فریاد بزنم
کسی نیست
کسی مرا نخواهد شنید
حتی او که همدم روزهای دلتنگی من است
مرا درک نمیکند
خسته ام از اینکه هر روز
باید او را درک کنم
و بپدیرم ...
خسته