دلم از این حصار خاکستری گرفته
از این اسارت نا معلوم
از این دل بستن به اشتباه
تو سر سپرده میخواستی
و من دل سپرده بودم .
بسیار خوبی
بسیار دوستم میداری
اما هنوز نمیدانی چه میخواهم
هنوز نمیدانی چگونه باشی
همانطور که من نمیتوانم
و نمیدانم صدای نازک یعنی چه
تو نمیدانی چگونه با این انتظار کشنده
تیشه به ریشه ی عشقم زدی
و چگونه با این همه امروز و فردا کردن ها
پایه های اقتدار خود را در چشمم شکستی
تو ندانستی
ندانستی که من از تو چه میخواهم
تو ندانستی
و چه آسان
امروز همه چیز را بر هم زدی
به جرم اینکه نخواستم برایت از درد دلم بگویم
درد دلی که میدانستم تو را آشفته خواهد کرد
و به اصرار تو گفتم و
طوفان شد ...