روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

اللهم لبیک

 روزانه های من 

 تو مرا خوانده ای  

دعوتم کردی تا به سرای تو سری بزنم 

با عزیزی که دین و دنیای من در گروی رضایت اوست 

بی مقدمه بود 

دعوتت نیز مثل نعمتهای دیگرت حساب نشده بود  

تو مرا خواندی  

بی آنکه بدانم چه میخواهی بگویی  .

برای  این بنده ی دل خسته  

چه برنامه ای تدارک دیده ای ؟ 

میدانی تا خرخره غرق در گناه و معصیتم ؟

خواستی مرا تا عظمتت را نشانم دهی  

تا چه شود ؟ 

تا باز برگردم و از نو گناه کنم ؟ 

و اینبار گناهانم دو چندان عقوبت داشته باشند ؟ 

نمیدانم  .

شاید مرا  خوانده ای  

تا جبران تمامی مهمانی های نرفته ام باشی   

مرا خواندی تا بگویی دوستم داری ؟  

رو گشایی از ما زوج جوان  

تا خستگی هایمان را از تنمان در آوری ؟ هان ؟ 

بگو خدای من  

بگو  - که چقدر شنیدن این جملات را از تو دل دل میکنم 

چون فقط تو میدانی که چقدر دلی خسته و شکسته دارم 

بگو - چون فقط تو خوب دیده ای گریه های شبانه ام  

و تلاش های روزانه ام را .

میدانی چیست معبودم  

راستش را بگویم «میترسم »

میترسم از این جشنی که دعوتم کردی 

جشن پاکسازی خود از خود  .

از هر آنچه ذهن و روح مارا مکدر کرده 

میدانی چیست ؟ 

از همه چیز میترسم این روزها 

از زندگی های مشترک 

از زندگی های نامشترک 

از از این کینه ی نا متناهی که درونم رشد کرده

از همخونم که اینگونه بر من خرده گرفته

از او که دل در گروی یک عشق تو خالی بسته

و به من نصیحت میکند که بار اینهمه تهمت را چگونه بر دوش خواهم کشید

از اینهمه رابطه ی پاره شده

از اینهمه تردید ها

از اینهمه صداهای بلند

از اینهمه تفاوت سلیقه

از اینهمه خواسته های بر باد داده

از همه چیز میترسم

از زیستن

از مردن

از پر شدن

از خالی شدن

از خلا بودن

از فضای اطرافم

از همه چیز میترسم معبودم.

مرا خواندی

به ضیافت خانه ات

خانه ای که برای لبیک گفتنش باید ادم شد

ادم تر شد

و باز ادمیت داشت

میترسم.

از ادم نشدنم

از ادم شدنم

از هر ادمی میترسم.

آیا گره از این زندگی طلسم شده ی من خواهی گشود ؟

میدانی ؛اینجا روی زمین

در این شهری که من نفس میکشم

اولین دعوتی که از زوجی جوان میشود

به او هدیه ای میدهند

تو چه به ما خواهی داد ؟

میدانم

میدانم

دوستان میگویند همینکه مارا پذیرفته ای هدیه است

اما دوست دارم از تو هدیه ای ویژه بگیرم

هدیه ای به ارزش یک عمر زندگی با سعادت

تو از گناهان من خواهی گذشت ؟

با حق انسانهایت چه کنم ؟

با دلهایی که به درد آوردم ؟

و آنها که دل مرا به درد آوردند چه کنم ؟

آماده نبودم

برای دیدن تو

برای امدن به خانه ات

اما نیک میدانم که نیک است

میان اینهمه دغدغه

دیدن خانه تو

دیدن عظمت تو

تا بفهمم که چقدر دردهای من در برابر عظمت و بزرگی تو کوچک است نه ؟

گره از این مهر سر بسته باز کن معبودم

میخواهم آسوده بیایم

حتی اگر بر نگردم

آسوده ام کن

از اینهمه غوغاها رهایم کن

از اینهمه احساس حقارت نجاتم بده

از اینهمه احساس بی ارزش بودن برهانم

از تنفرم نسبت به  آن جنسی که هستم برهانم

مرا دوباره متولد کن

تولدی دوباره