روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

نمیدانم چیست

 

روزانه های من 

 دوست دارم از این خواب بیدار شوم

از این خواب آشفته ی نا مفهوم

از این کابوس های شبانه

از این دغدغه های روزانه

از این هراس های عصرانه

نمیدانم به کجا باید پناه برم

نمیدانم کدامین دخیل دلخستگی را

بر قفسه ی این سینه ی سوخته ام بر بندم

یک حسی درونم سو سو میزند

حسی گنگ که گاهی میدانم به اشتباه مرا میرنجاند

میدانم فردا که هنوز نیامده

ولی غمش پیشاپیش به من سرکی میزند

خسته ام از اینهمه ندانستن ها

از اینهمه جنگیدن ها

از اینهمه احساس بدی که درونم به انتظار نشسته تا روزی

سر باز کند و ارامم کند

دلتنگ بودم

گمان میکردم صدایت میتواند ارامم کند

اما گویی کلام من باعث رنجش تو شد

و تو آهسته آهسته صدایت رو به اوج رسید

و من خموش شدم

میدانی چیست درون این دل صد پاره ی من ؟

نه تو نمیدانی

بغضی سنگین تر در گلو دارم

و دردی بس سنگین تر در سینه

امشب با که سخن گویم که مرحم زخمم باشد

با که سخن گویم که از من نرنجد

درکم کند

لحن صدایش .... 

دلم چیزی میخواهد که نمیدانم چیست