تو امدی
درست مثل همیشه
با نگاهی سرشار از عشق
کلامی لبریز از محبت
و دستانی پر از عطر یاس و اقاقی
میدانی آغوشت برای این دل خسته من
چه مامن ارامیست ؟
میدانی وقتی مرا سخت در آغوش میگیری و دستان نوازشگرت را
میان تار تار موهایم رها میکنی
مرا چگونه اسیر خود میسازی ؟
زیبا ترین لالایی شبانه
بیان احساسات توست وقتی ارام در گوشم زمزمه میکنی
تو راست گفته بودی
درد دل کردن یعنی این
و این یعنی من و تو در این درد سهیم میشویم
اندکی را تو
و اندکی را من به دوش میکشم
و اینگونه است که بار مشکلات در دل مانده
سبک میشود
و چون گفته میشود
دیگر فاسد نمیشود
و لزومی نیست که روزی در جایی به یکجا آنرا بالا آورد
تا بوی تعفنش شامه را بیازارد
تو لبریز از احساسی
احساسی که سخت آن را به دست اوردم
و به اندازه همان سختی
نیک میدانم که جاودانه است
میدانی دلبر شیرین من
میدانی چه نعمت بزرگیست ، زمانی که در آغوش تو
تمامی مشکلات فراموشم میشود
و تمامی بدیهایی که در حق تو کرده ام
مرا شرمسار میسازد ؟
میدانی چه نعمتی است این آغوش تو
وقتی مرا با گرمای وجودت
به ارامش میرسانی
و من چون میدانم این آغوش تنها ،
جایگاه من بوده و خواهد بود ،
از محبت تو غرق در ارامش میشوم
شاید ندانی
شاید ندانی که من چقدر در آن لحظات زیبا
خدای خویش را شکر میگویم
و چقدر از ته دل تو را میستایم
و چقدر احساس غرور و خوشبختی میکنم؟
میدانی آیا ؟
کاش بتوانیم زودتر این فاصله های اندک را برداریم
و زیر یک آسمان کوچک ، که سقف خانه مان است
برای هم بالشی از دستان هم
و رو اندازی از عشق و محبت هدیه بیاوریم
میخواهم به جای زرق و برق زندگی
که این روزها هر دختری با خود به خانه بخت میبرد
من برق نگاه خود را برایت بیاورم
تا آنجا که از با من بودن
احساس شادابی و ارامش کنی
میخواهم برایت همسری باشم
آنگونه که تو دوست میداری
و میدانم تو میخواهی من خودم باشم
همان خود لبریز از طراوت
که صبحها همگام با خورشید برایت طلوع کنم
نور و تازگی خود را به تو هدیه کنم
و تو هم همچون ماه
تیرگی آسمان شبهایم را
غرق در نور و بوسه کنی
من و تو چه زیبا ما میشویم
دوستت دارم
و میخواهم درکنارت بمانم
امده ام که بمانم
امده ام که دوستت بدارم
آمده ام که زندگی کنم