این پرده های ضمخت کدورت
دستهایی ضمخت میخواهد
تا اندکی از اسمان تیره زندگیمان کنار زده شوند
من با کدامین سر انگشتان
برایت از شوق امدنت بنویسم ؟
نگاه کن ؟
انگشتهایم در ماتم از دست دادن لحظه هایم
هر روز مشقی از غم مینویسند
و کلمات
در سوگ از دست دادن عشقی که روزی وجودم را گرمی بخش بود
به مصیبت نامه ای بدل شده اند
دیگر چگونه میتوان از اشتیاق وصال گفت
وقتی هر شب از ترس بگو مگو ها
بر خود میلرزم ؟
چگونه میتوان غزل های شادی سرود
وقتی درونم هر شب غزل گریه هایم را
بایگانی میکنم ؟
از من چه میخواهی ؟
میخواهی دوباره برایت دخترکی شوم شاد
با لبهایی خندان
چشمهایی شیطنت امیز
دستهایی جادوگر
که لبخند را بر لبهای تو جا بیاندازد ؟
میدانی ان دخترک مدتهاست که مرده است ؟
ان دخترک میان چهره ی همیشه حق به جانب تو جان داده است
میان فهم تو
میان برتری های تو
میان واژهای "........ "
به سراغ ان دخترک نرو دلبر شیرینم