روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

زود دیر میشود

یادت هست شیرین من

چه روزهایی را برای رسیدن به دستان تو دل دل میکردم

یادت هست من پر از نیاز بودم و تو سراسر ناز

اینک دستان تو در دستم گره خورده

و تو

که عاشق شدن را گریزان بودی

گرفتار شده ای

میگیویی دوستم داری

و من هنوز در ناخودآگاه ضمیر سوم ضخث مفرد

از خود میپرسم " به راستی او دوستم دارد ؟"

از خود میپرسم " تا کجا دوستم خواهد داشت ؟گ

و تو هر بار که از تو دور میشوم

قدکی به سویم بر میداری

تا یاداورم شوی که دوستت داشته ام

من امروز میان دوست داشتن تو و رهایی خود تردید دارم

تردیدی از رنگ زشت خاکستری

این روزها تمامی لحظاتم خاکستری شده اند

تو خاکستری ها را میشناسی؟

رنگی میان سیاه تنها بودن و سفید با تو بودن

میان زشتی ها و زیبایی ها

میان خوبی ها و بدی ها

میان عشق و نفرت

چقدر از واژه های متضاد میترسم

میدانستم انجا که روزی تو عاشقم شوی

من دلی برای عاشق ماندن نخواهم داشت

گفته بودم ، اما تو باور نکرده بودی

"و ناگهان خیلی زود دیر میشود "