یادت هست شیرین من
چه روزهایی را برای رسیدن به دستان تو دل دل میکردم
یادت هست من پر از نیاز بودم و تو سراسر ناز
اینک دستان تو در دستم گره خورده
و تو
که عاشق شدن را گریزان بودی
گرفتار شده ای
میگیویی دوستم داری
و من هنوز در ناخودآگاه ضمیر سوم ضخث مفرد
از خود میپرسم " به راستی او دوستم دارد ؟"
از خود میپرسم " تا کجا دوستم خواهد داشت ؟گ
و تو هر بار که از تو دور میشوم
قدکی به سویم بر میداری
تا یاداورم شوی که دوستت داشته ام
من امروز میان دوست داشتن تو و رهایی خود تردید دارم
تردیدی از رنگ زشت خاکستری
این روزها تمامی لحظاتم خاکستری شده اند
تو خاکستری ها را میشناسی؟
رنگی میان سیاه تنها بودن و سفید با تو بودن
میان زشتی ها و زیبایی ها
میان خوبی ها و بدی ها
میان عشق و نفرت
چقدر از واژه های متضاد میترسم
میدانستم انجا که روزی تو عاشقم شوی
من دلی برای عاشق ماندن نخواهم داشت
گفته بودم ، اما تو باور نکرده بودی
"و ناگهان خیلی زود دیر میشود "