روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

عشق و آزار

 

وقتی که بال پروازش را شکستم

وقتی برایش قفسی به رنگ سیاه تردید شدم

هیچ نفهمیدم که تاوان لحظه لحظه های عمری که از او تباه کردم

تنهایی سخت و بزرگ همیشگی ست

اینک در انتظار معجزه ای نشسته ام

در انتظار بارانی

که تمام این کدورت ها را بشوید

در انتظار بارانی که ببارد و کابوس وحشتناک این روزها را

از ذهن و دل هردویمان بشوید

اما اینگار این آفتاب سوزناک

تمامی ندارد

شاید این خود منم که برای سوزانندگی اش

هر روز هیزمی میبرم

این آتش سوزناک

زندگی ام را سوزانده

در انتظار بارانی هستم

بارانی که بدانم

بعد از رفتنش

رنگین کمانی است

همان که گفته اند " بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید "

و من رنگین کمان چشمانت را

این روزها دل دل میکنم

چشمان پاک و زیبایی که گستره ی تمام خوبی های دنیاست

عشق چه ساده به آزار تبدیل میشود

و من چه کودکانه خود را عاشق خواندم

این روزها

فقط دلم میخواهد

یکی مرا از این کابوس وحشتناک برهاند

بیدارم کند

تکانم دهد

ودستی به روی شانه هایم بکشد

این روزها

 دلم میخواهد

نخ تمامی بادبادکها را پاره کنم

تا آزاد و رها باشند

بروند به هر آسمانی که میخواهند

من عشق را به بند کشیدم

به بند زندگی

و این گناه من است

دلم میخواهد

آسمان را بیاورم پایین

روی بوم نقاشی بگذارم

و از نو رنگی اش کنم

آبی اش را

آبی تر

شبهایش را

مهتابی تر

وچشمک  ستاره هایش را

درخشانتر

و ماه را ...

دوست دارم روی این بوم نقاشی

عکس تو را جای ماه آسمان بگذارم

تا هر شب در تو خیره شوم

با تو حرف بزنم

و تو مرا نگاه کنی

با همان چشمان همیشه مهربانت

با همان چشمان شهلایی ات

که خوب میدانی هنوز تشنه اش مانده ام

دلم میخواهد

از این خواب سخت بیدار شوم

بیدارم کنید