روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

روزانه های من

مینویسم تا گریه نکنم ...

بی نشان

درد دلهایم را که بر روی کاغذ سپید مینوسیم

همه احساس همدردی میکنند

احساس یکی بودن افکار و لمس تنهایی

من تنها نیستم

کسی با من است که لحظه لحظه هایم برای اوست

کسی با من است که با هم پیمان یکی ماندن تا ابد را بسته ایم

حلقه  ای بر دستم کرده ام که شیرین ترین حلقه هایی است که هر کسی را در بر میگیرد

در این میانه گاهی هم با خود خلوتی میکنم

خلوتی که مرا به تفکر وامیدارد

و تفکری که لازمه ی هر ثانیه از عمر من است

زندگی هر کسی پر است از این ثانیه ها

ثانیه هایی که دلشاد ی

و دقایقی که غمگین و ملول کنج اتاقی نشسته ای

تو  از این دقایق چیزی میدانی ؟

میان هر شادی و شاد بودن

گاهی تلنگر کسالت بجا و لازم است

تلنگری که تو را به اعماق لحظه ها ببرد

 و به اندیشه ات  وادارد که،

" که هستی "

"با که هستی "

"چه داری "

و "چه ها نداری "

سالهاست که مینویسم

سالهاست که کاغذها را خط به خط سیاه کرده ام

اما هنوز میل نوشتن دارم

نوشتن تمامی دقایق خوب و بدی که میگذرانم

اینگار نوشتن ارامم میکند

با نوشتن اجین شده ام

اما اینبار میخوام گمنام بمانم

برای خودم بنویسم

برای دل خودم

برای دل ساده خودم که به نوشته هایی اعتماد کرد

نوشته هایی که بوی ایمان میداد و ایمان مرا از رفاقت باد و باران نابود کرد

و من تنها همدمم را متهم میکردم به اشتباه

افسوس زمانی ایمان اوردم

که دین و ایمان را از نزدیکترین کسانم ربود

...

اما در این میانه تورا یافتم

آه که چقدر دلم برایت تنگ شده است

برای تو که همیشه همدممم بودی و هستی

برای تو که چشمان معصومت زیباترین منظر من است

برای تو که نفس کشیدنت بوی احساس میدهد

برای تو که دستهای همیشه گرمت گرمی بخش دستهای سرد من است

برای تو که آغوش پر از مهرت

آرامبخش ترین پناهگاه من است

دلم برای باریدن تنگ شده است

برای باریدن در آغوش تو

بگشای

بگشای آغوش گرمت را

که دل سردم نیازمند پناه توست