همه چیز پیر و سالخورده شده
حتی تارهای سیاه کنار پنجره
بوی کهنگی ندارد اما
خوب که میبویمش
عطر خاطرات شیرین سالها پیش به مشامم میرسد
خوب که میکنگرم
میان تمامی آن چین ها و خط خطی ها
مشق شادی خویش را میخوانم
میان تمامی این سکوتها ،
میان تمامی این نگاه های ملتمسانه
امیدی سو سو میزند
از کهنگی میترسم
وقتی به چین های صورتش خیره میشوم
عرق شرم در وجودم مینشیند
چه ساده میشد با نگاهی
لبخندی
سلامی
و حتی با کلامی
تازه شان کرد
و یا همان روزن امید را
عریض تر کرد
به اندازه تمامی جاده خداهای کودکی
چقدر غفلت ؟
چقدر غرور ؟
چقدر اتکا به نفس؟
من از کهنگی میترسم
از همان تارهای سیاه عنکبوتی که
پشت پنجره اتاق
ذره ذره مردن را شاهد است
ذره ذره کهنه شدن را
من از کهنگی میترسم