تمامی این مسیر ها را با پای پیاده طی کردم
بی توشه و بی راهنما
بدون اندکی آواز
بن بست ها آزارم میدهد
چنان که دو راهی ها انسانهای مردد را
از سکوت گفتن
شهامتی دوباره میخواهد
و زبانی تازه تر
من برای تو کهنه شدم
و تو مرا همچون اجناس خاک گرفته در صندوقچه مادر بزرگ
نگاه خواهی داشت
و من در دفتر خاطرات تو
همچنان خاک خواهم خورد
بن بست ها آزارم میدهد
چنان که گرمای تابستان
پاهای برهنه مرد دوره گرد را
دلم یک دل سیر فراموشی میخواهد
و فراموشی یک دل سیر بی تفاوتی میخواهد
و بی تفاوتی یک دل سیر انگیزه
و انگیزه نیز یک دل سیر شادی میخواهد
بن بست ها آزارم میدهد
چنان که باران مرد بی چتر را
من چترهایم را بسته ام
و در انتظار باران تمامی راه آب ها را باز گذاشته ام
میخواهم باران بیاید
تر کند ذهن خشکیده مرا
تا شاید دوباره جوانه های امید سر از خاک ِ خاک خورده بردارند
دلم هوای روییدن دارد
اما زمین چنان بی رحم شده
که آسمان هم برای بارین انگیزه ای ندارد
میترسم
از آتش شومینه اتاق میترسم
از کودک میترسم
از خودم میترسم